به خانه بازمی گشتم و می اندیشیدم اگر خورشید و رنگین کمان را می پذیرم ، باید تندر را نیز بپذیرم و توفان را و باران را ، تلاش می کردم ، اما احساس می کردم در درونم چیزهای مهمی می میرند .

روزهایم سرشار  از نگاره ها و آواها و سایه ها هستند و آتشی نیز در قلبم و در دستانم است . این نیرو باید به تمامی برای من و برای آنها که دوستشان داریم به نیکی تبدیل گردد . هیچ چیز پربرکت تر از این آتش وجود ندارد .

خود را در حال زندگی بر بالای یک کوه ، در توفان خیزترین سرزمین جهان تصور می کنم . روزی به آنجا خواهم رفت و قلبم را به نقاشی وشعر تبدیل خواهم کرد .

شعور یک گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آید ، از بهاری می آید که فرا خواهد رسید .

دلم می خواهد قلبم را منفجر کنم تا آنچه که درآن گرفتار است آزاد شود . دستانم ، ترسو و بیگانه هستند . قلب های ما بهتر از خود ما هستند و بین احساسات ما و شیوه های ما برای کشف این احساسات ، هزار پرده هست .

روح دو توانایی دارد : تمنای جستجو و توانایی جنگیدن به خاطر این تمنا !

خود را همچون دانه ای در میان زمستان حس می کنم که می داند بهار نزدیک است . جوانه ، پوسته را خواهد شکافت و زندگی ای که هنوز در من خفته است ، باید به سوی سطح زمین بالا رود .

در زندگی لحظاتی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد ...