داشتم میرفتم سمت خونه که دیدم بالا در خونشون پارچه های سیاه چسبوندن و گل گذاشتن ..

قدم هام آهسته شدن.. رفتم نزدیک تر..

تو اون ثانیه های کوتاه همه ی خاطراتی که باهاش داشتم مثل یه فیلم تو مه تو ذهنم پخش شدن...

دیگه شانسی برای جبران بدی هایی که بهش کرده بودم نداشتم...

عمو حسن مرده بود ..

 

 

کلید های پیانوم خاک گرفتن.. شاید باید یه آهنگ زندگی (مرگ) نواخته شه...