...به واگن خود بازگشتم.با خود گفتم که این اشخاص از سرنوشت خود رنج نمی برند.اینجا نبودِ شفقت نیست که مرا رنج می دهد.برای زخمی که تا ابد التیام نمی یابد،دلسوزی نابجاست.کسانی که چنین زخمی دارند آن را حس نمی کنند.اینجا نه فرد بلکه نوع انسان است که زخم بر پهلو دارد.من چندان به ترحم اعتقاد ندارم.آنچه باعث رنج من است دیدگاه باغبان است.در خاور زمین،نسلها پی در پی می گذرانند و از آن بیزار نیستند.مرا دردی عذاب می دهد که با انفاق به مستمندان و اطعام مساکین دوا نمی شود.سوز دل من نه از این قوز و گره های پیکر کارگران و نه از زشتی این محنت بلکه از آنست که در هریک از این انسانها موتسارت است که کشته می شود.
تنها نفس خداست که اگر بر گِل دمیده شود انسان می آفریند..

 

~زمین انسانها