رود در بستر خود
تک و تنها می رفت
خسته از دوری راه
سوی دریا می رفت
...
رود در راه خودش
پیچ و خم هایی داشت
بر لبش زمزمه از
درد تنهایی داشت
...
راه دریا در پیش
رود تنها می رفت
یک نفس ، پیوسته
تا به دریا می رفت
...
سنگ همراه نشد
گفت من سنگینم
سبزه پا در گل گفت
خسته ام ، غمگینم
...
نور خورشید نماند
شب که شد خوابش برد
ماه هم یار نشد
روز چون آمد ، مرد
...
سار همراه نشد
گفت باید بپرم
باد هم زود گذشت
گفت من رهگذرم
...
رود را همسفری
همدل و پاک نبود
یا اگر بود به جز
خار و خاشاک نبود
...
رود می رفت ، اما
باز تنها ، تنها
کف به لب هایش داشت
آرزویش دریا
...
روزها ، شب ها رفت
تا که دریا را دید
او خودش دریا شد
موج هایش خندید . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط خودم
|
عطر شکوفه های آلو