X
تبلیغات
... بهار؛ تابستان؛ پاییز؛ زمستان؛ و بهار


... بهار؛ تابستان؛ پاییز؛ زمستان؛ و بهار

بهار، تابستان، پاییز، زمستان...

و بهار

 

 

نوشته شده در ساعت توسط خودم| |

روزی شیخ ما ابوسعید ابوالخیر با جمعی صوفیان به درِ آسیابی رسیدند و ساعتی توقف کردند. پس شیخ گفت: می‌دانید که این آسیا چه می‌گوید؟ می‌گوید که: تصوف آن است که من دارم، درشت می‌ستانم و نرم باز می‌دهم و گرد خود طواف می‌کنم، سفر خود در خود می‌کنم تا آنچه نباید از خود دور کنم.
همۀ جمع را وقت خوش شد.
اسرارالتوحید

نوشته شده در ساعت توسط خودم| |

اعتماد به نفس"، چه ارزش تهوع‌آوری!
آیا تو واقعن به نفس خود اعتماد میکنی؟ چه حماقتی بالاتر ازین؟ روزی که با سر درون چاهی افتادی که انتهای آن پیدا نیست و کاخ امیال و آرزوهایت بر سرت خراب شد، به تو خواهم گفت که نتیجه‌ی اعتماد به چنین نفس حقیری چیست. آن لحظه خواهد رسید حتی اگر یک دم قبل از مرگت باشد. برای من اما در آن دم دلهره‌ای نیست، چرا که پیش از مرگم نیست شده‌ام و حتی نویدی هم نیست. دمی‌ست درست مثل چندی قبل و بعدش.
دیوانه‌هایی با نقشه‌های موفقیت، پولدار شدن یا کسب شهرت یا اع...
تبار و ... با سوداهای نهان فتح دنیا و جاودانگی، چه قــــــــــــــدر خسته‌کننده‌اند ای وای! همه سوار بر خر نفس خود تمام سطح زمین را شخم میزنند. روزگاری بود که اینجا آسمان آبی بود، از زمین گل میرویید، زندگی هنوز آبرویی داشت، ارزش جنگیدن داشت. اما حال نگاهی به دور و بر خود بینداز، دیگر چه چیز مانده؟ درین محنتکده که با دستان خود ساخته و آراسته‌ای چه چیز خواستنی‌ای برای من هست تا بخواهم؟ حال بگرد تا شاید روی مریخ آب پیدا کنی.
مگر این یک وجب خاک چندتا صاحب داشت؟ بردارید ببرید، سهم من هم مال شما، ببرید همه را اماله کنید.
زندگی من چه خوب و چه بد خواهد گذشت و روزی هم ازین دیار خواهم رفت، کی و چگونه‌اش را نمیدانم، تنها میدانم که اینجا جای من نیست، روزی خواهم رفت بدون توشه‌‌ای برای راه، به سمت قله‌های برفگیر دوردست که هنوز نامی ندارند و برف آن از ردپای هیچ انسانی لکه‌دار نشده. همانجا بر آن بستر سفید دراز خواهم شد و پتویی از مه بر سرم خواهم کشید و به خواب خود پایان خواهم داد.

نوشته شده در ساعت توسط خودم| |

شکست ناپذیر بود...
در این شب سیاه که در بر گرفته مرا

سیاه همچو گوری از قطب تا قطب

سپاس دارم آن خدایان را هر آنچه که هستند
بخاطر روان شکست ناپذیرم

در این پنجه بیدادگر زمانه
نه بخود لرزیده ام و نه بلند گریسته ام

بزیر چماق تقدیر ، سرم خونین اما بی کرنش
ورای این صحنه اشگ و خشم

که جزدهشت سایه ها نمایی پدیدار نیست
هنوز تهدید سالیان

مرا بی باک یافته و خواهد یافت
مهم نیست درگاه قضاوت چه سخت بین باشد
و تومار مجازات بیش

من سرور سرنوشت خویشم
من ناخدای روان خوی
نوشته شده در ساعت توسط خودم| |


Design By : Night Skin